داستانی زیبا و جالب از شهید عباس بابایی

مجموعه: مذهبی تعداد بازدید: 140
داستانی زیبا و جالب از شهید عباس بابایی

“داستانی زیبا و جالب از شهید عباس بابایی”

 


داستانی زیبا و جالب از شهید عباس بابایی:

 

منطقه که بود، مدت ها می شد من و بچه ها نمی دیدیمش. حسابی دلم می گرفت. می گفتم: الا تو که میخواستی این کاره بشی، چرا آمدی و مرا گرفتی؟! »

می گفت: پس ما باید بی زن می ماندیم؟ می گفتن: می اگر نخواهم سر تو نق بزنم، پس باید سر چه کسی نق بزنم.! می گفت:

اشکالی ندارد ؛ ولی کاری نکن اجر زحمت هایت را کم کنی، اصلا پشت پرده همه این کار ها من، بودن توست که قدم های مرا محکم می کند.

نمی گذاشت اخمم باقی بماند. روش همیشگی اش بود. کاری می کرد که بخندم؛ آن وقت همه مشکلاتم تمام می شد.


 

مطالب مرتبط

نظر شما !!!

نظر شما برای “داستانی زیبا و جالب از شهید عباس بابایی”

قالب تفریحی